بعد از کلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی تلاش موفق شدم بلیط نمایشگا کتابو واسه امشب بگیرم..
آخه یکی نیست بگه شما که جا دارین چرا انقد آدمو میپیچونین یکاری میکنین آدم بیفته به بدبختی!!
اونوقت برمیگردن به آدم میگن ما اگه پشتکار شمارو داشتیم دکترامونو گرفته بودیم.. منم گفتم خب حالا اشکالی نداره ما میگیریم..
چهارشنبه 13 اردیبهشت ساعت 16:05 بعدازظهر
لعنت به این شانس. بین اینهمه آدم فقط ما اینترنتمون قط شده. فقط توی سایت میگیره لعنتی، دیگه تو اتاق نمیگیره. میگم خداام خودش خوب میدونه کجارو هدف قرار بده..
جمعه 8 اردیبهشت ساعت 11.05 بعدازظهر
عکس مالِ سهشنبهست. هوا خیــــــــــــــــــــــــــلی خوب بود.. انگار خدا داشت با سطل آب میریخت پایین. من که کلـــــــــــــــــــی کیف کردم.. البته تو عکس معلوم نیست چون دیگه آروم شده بود. خوش به حالش!
حس نوشتن نداشتم. نه از بارون. نه از اینجا که هستم ینی خوابگاهِ دخترا. از چیزای عجیبغریبی که میبینم. از آدما و روحیات مختلفشون که عین چندینتا خط متنافر هندسیَن که به هم نمیرسن یا اوناییَم که میرسن از هم رد میشن.(البته نه همشون. بعضیاشون). از خیلی چیزا که دیگه انقد زیادن میخوام خیلیاشونو بریزم دور. واسه همیشه. میتونین تصور کنین اینجا چه شکلیه توی ذهن من؟ خیـــــلی خطخطیه. وقتی خط خودتو دنبال میکنی، توی این شلوغی گمش میکنی. قاطی میکنی. گیج میشی. شک میکنی.. بعضی وقتا حس نقطه بودن بت دست میده. یا نقطهچینایی که از هر طرفی بخوای میتونی رسمشون کنی..

دوستای عزیزی که میان اینجا. لطفاً میشه یکی واسه من تعریف کنه که خوببودن دقیقاً یعنی چی؟!
حس میکنم سوال بیمعنیتر ازین نمیشد دیگه پرسید. جواب ندادینم ندادین. زیاد مهم نیست. خودمم نمیدونم چی میخوام..
پ.ن: قیافم پشت دوربین دیدنیه. خـــــیسِ خـــــــــیسِ خــــــــــــــــــــــــیس..
پ.ن: چهارشنبهی هفتهیپیش رفتیم رصد. بدون حاشیههاش خیــــــــــــــــــــــــــــــلی باحال بود. خیلی. هرچند توی کویر نبود. دوتا تلسکوب بیشتر نبود. اما دوساعت نگاه کردنه دستهجمعی به آسمون بیــــنهایت لذتبخش بود.
منم که شعر و تغزل پناهگاه من است
چنانکه قول و غزل نیز در پناه من است
صفای گلشن دلها به ابر و باران نیست
که این وظیفه محول به اشک و آه من است
صلای صبح تو دادم به نالهٔ شبگیر
چه روزها که سپید از شب سیاه من است
به عالمی که در او دشمنی به جان بخرند
عجب مدار اگر عاشقی گناه من است
اگر نمانده کس از دوستان من بر جا
وفای عهد مرا دشمنان گواه من است
هر آن گیاه که بر خاک ما دمیده ببوی
اگر که بوی وفا می دهد گیاه من است
کنون که رو به غروب آفتاب مهر و وفاست
هر آنکه شمع دلی برفروخت ماه من است
تو هرکه را که چپ و راست تاخت فرزین گوی
پیاده گر به خط مستقیم شاه من است
نگاه من نتواند جمال جانان جست
جمال اوست که جوینده نگاه من است
من از تو هیچ نخواهم جز آنچه بپسندی
که دلپسند تو ای دوست دل بخواه من است
چه جای ناله گر آغوشم از سه تار تهی است
که نغمه قلمم شور و چارگاه من است
خطوط دفتر من سیم ساز را ماند
قلم معاینه مضراب سر به راه من است
کلاه فقر بسی هست در جهان لیکن
نگین تاج شهان در پر کلاه من است
شکستن صف من کار بی صفایان نیست
که “شهریارم” و صاحبدلان سپاه من است

...
خــــــــــدایا.. این دلتنگی های ما را هــــــــــــــــــــیچ بارانی آرام نمیکند..
فکری کن..
اشک ما طعــــــــــنه میزند به باران رحمتت..
وقتی از اتاق رو به رو میومد بیرون، مدام بهم نگاه میکرد؛ نگاهش عمیق بود. بدون اینکه هیچ حرفی باهم بزنیم، یه ارتباط کاملاً دوطرفه بینمون برقرار شد. مامانش اومد دستشو گرفتو برد روی تختش. احساس کردم دوسش دارم. نگاهش جذبم کرد، خیلی بزرگ بود. براش دست تکون دادمو اونم جوابمو داد! بین دختر بچه هایی که توی بیمارستان بودن تقرباً از اکثرشون کوچیکترو ضعیفترو ظریفتر بود اما به شـــــــدّت عمیق.. خیلی کم حرف میزد ولی انگار بیشتر از همه ی بچه هایی که اونجا بودن باهاش حرف زدم. فقط آخرین باری که دیدمش اومد باهامون گل یا پوچ بازی کرد. یه نقاشیم براش کشیدم. اعتراف میکنم دلم براش تنگ شد.. .
برای مامانم تعریف کردم. شوخی کرد گفت مگه اونجا تمرین عاشقی میکردی؟؟؟! ازینکه درکم نکرد ناراحت شدم ولی قبل از اینکه چیزیرو ابراز کنم گفت دوستیایی که توی سکوت ایجاد میشنو ارتباطایی که اینجوری برقرار میشن همیشه عمیقترن. فرقی نمیکنه با کی.. کوچیک یا بزرگ..
هیچوقت توی زندگیم، نتونستم درک نشدن رو از درک نکردن، تشخیص بدم.
...
امسال نوتونم اگه فکر میکنید براتون فرقی داره یا هرچیزی تو این مایه ها، (به قول آقا عماد) مبارک باد!
پ.ن: فردا میخوایم بریم اصفهان. خداکنه خوش بگذره.
واحد فاصله «متر» نیست، «اشتیاق» است. اگر مشتاقش باشی حتی يک قدم هم فاصله ای دور است.........
انقد زیر برف موندم که شبیه آدم برفی شدم(یادش بخیر وقتی با داداشم باهم آدم برفی درس میکردیم)..
امشب کسی نبود بگه سرما میخوری. بیا تو. دیوونه ای. عقل نداری.. همه ی بچه ها جیغ میکشیدنو خوشحال بودن. صدای پیج سرپرست خوابگاه طنین انداز! بود که نظم خوابگاهو به هم نریزین. وگرنه فلان.. اگرنه فلان..
یه سری از بچه ها از اینور و اونور فریاد میزدن که فردا تعطیلـــــه.. زیرنویس کردن.. فردا تعطیلــــــــــــــه..
توی بخشایی که رو به خوابگاه آقا پسراست بچه ها جیغ میکشیدنو هرجوری شده ارتباط برقرار میکردن!!
اینا خوشحال.. اونا خوشحال تر..
منم خوشحالم که هیـــــچ صدایی نداشتم.
وقتی تونستم از نگاه کردن به سرخی آسمونو لمس کردنه برفا روی چشمام و مزه کردنشون روی لبام دست بکشم، برگشتم اتاق، همه ی برفای روم آب شدنو من باز به خودم رسیدم. احساسم مال خودم بود. وقتی توی حیاط قدم میزدمو با مامان بابام حرف میزدم، اونی نبودم که داشت قدم میزد.. توی اتاق، اونی نبودم که توی دلم بودم. توی دلم، اونی نبودم که همیشه بودم.. و شاید به قول مرد هزار چهره به جاست بگم: "من اشتباهی بودم"!..
امشب هوا خیلی سرد بود. اما به سردی بعضی رفتارای بیدلیلو اشتباه که روح آدمو خطخطی میکنن نبود. کاش بعضیا که دوسشون داری میتونستن بفهمن که اگه مواظب نباشن، چقدر میتونن به اطرافیانشون آسیب برسونن.. همیشه طلب داشتن خوب نیست.. بد نیست آدم فکر کنه که شاید داره اشتباه میکنه (نه فقط توی حرف! که حالم از تکرار این فکرا به زبون به هم میخوره)
یکم روحم درد میکنه. نه کشیدنیه. نه دارو خوردنی. فقط درک کردنیه. همین.
یادمه شیش هفت سال پیش یه بار توی یه روز وحشتناک زیبای طوفانی کنار دریا بودمو انـــــــــــــــقدر صدای طوفان بلندو وحشتناک بود که من با تمااااااام وجودم جیغ میکشیدم؛ اما حتی خودمم صدای خودمو نمیشنیدم..بی نهایت قشنگ بود.. اینکه بتونم خودمو توی اون بااااد روی ماسه ها نگه دارمواینکه بلند فریاد بزنمو هیچکس صدامو نشنوه..
یکم پُر شدم. مخصوصاً از تناقض.. ایکاش حداقل اینجا جای خلوتی بود..
«برای دوستای صمیمی به زبان احتیاج نیست. تنها یه دوست صمیمیه که میتونه به تو گوش بده، وقتی که تو ساکتی..»
چقـــــــــــــــــــــــــــــــدر دوچرخه سواری زیر بارون، لذتبخشه!!
پنجشنبه 11 اسفند ساعت 1:29 قبل از ظهر
وقتی که آدما جای خالیه سکوتو احساس نمیکنن؛ با این باور که جاییکه سکوته، خالیه؛ میخوان که با کلمه پرش کنن؛ و وقتی کلمه جای سکوتو پر کنه، دیگه فاصله ست که جولان میده. این ماهیت صداست که به هر فاصله ای نمیرسه. آدما همشون از هم فاصله دارن، و اینم از نظر من ماهیت آدماست ..
آدما خودشون با خودشونم فاصله دارن. انقدر زیاد که فقط میتونن درباره ی خودشون سکوت کنن.
پ.ن: بعضی اشتباها جبران کردنی نیستن؛ بعضی اتفاقاهم، باور کردنی نیستن. گاهی وقتا برای اشتباه نکردن نباید سکوت کرد؛ ولی همیشه اینطور نیست..
پ.ن: از گذشتنه زمان-در اکثر مواقع- متنفرم.
یک ماه از فعالیت رستوران نگذشته بود که رعد و برق و توفان شدید شد و رستوران به خاکستر تبدیل گردید.
ملا روز بعد با غرور و افتخار نخست حمد خدا را بجا آورد و بعد خراب شدن آن خانه فساد را به مردم تبریک گفت و اضافه کرد: اگر مومن از ته دل از خداوند چیزی بخواهد، از درگاه خدا ناامید نمی شود.
اما خوشحالی مومنان و ملای مسجد دیری نپایید
صاحب رستوران به محکمه شکایت برد و از ملای مسجد خسارت خواست !
ملا و مومنان چنین ادعایی را نپذیرفتند !
قاضی دو طرف را به محکمه خواست و بعد از این که سخنان دو جانب دعوا را شنید، گلویی صاف کرد و گفت : نمی دانم چه بگویم ؟! سخن هر دو را شنیدم :
گر دست دهد خاک کف پای نگارم ... بر لوح بصر خط غباری بنگارم
بر بوی کنار تو شدم غرق و امید است ... از موج سرشکم که رساند به کنارم
پروانه او گر رسدم در طلب جان ... چون شمع همان دم به دمی جان بسپارم
امروز مکش سر ز وفای من و اندیش ... زان شب که من از غم به دعا دست برآرم!
...
لئوناردو داوينچی موقع کشيدن تابلو "شام آخر" دچار مشکل بزرگی شد: ميبايست " نیکی" را به شکل "عيسی" و " بدی" را به شکل "يهودا" يکی از ياران عيسی که هنگام شام تصميم گرفت به او خيانت کند، تصوير می کرد. کار را نيمه تمام رها کرد تا مدل های آرمانی اش را پيدا کند. روزی دريک مراسم، تصوير کامل مسيح را در چهره يکی از جوانان يافت. جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهره اش اتودها و طرح هایی برداشت. سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقريباً تمام شده بود؛ اما داوينچی هنوز برای يهودا مدل مناسبی پيدا نکرده بود… کاردينال مسئول کليسا کم کم به او فشار ميآورد که نقاشی ديواری را زودتر تمام کند. نقاش پس از روزها جست و جو، جوان شکسته و ژنده پوش مستی را در جوی آبی يافت. به زحمت از دستيارانش خواست او را تا کليسا بياورند، چون ديگر فرصتی برای طرح برداشتن از او نداشت. گدا را که درست نمی فهميد چه خبر است به کليسا آوردند، دستياران سرپا نگه اش داشتند و در همان وضع داوينچی از خطوط بی تقوايی، گناه وخودپرستی که به خوبی بر آن چهره نقش بسته بودند نسخه برداری کرد وقتی کارش تمام شد گدا، که ديگر مستی کمی از سرش پريده بود، چشمهايش راباز کرد و نقاشی پيش رويش را ديد، و با آميزه ای از شگفتی و اندوه گفت: من اين تابلو را قبلاً ديده ام! داوينچی شگفت زده پرسيد: کی؟! گدا گفت: سه سال قبل، پيش از آنکه همه چيزم را از دست بدهم. موقعی که در يک گروه آواز ميخواندم، زندگی پراز رويايی داشتم، هنرمندی از من دعوت کرد تا مدل نقاشی چهره عيسی بشوم!!!!!!!!
نيکی و بدی يک چهره دارند؛ همه چيز به اين بسته است که هر کدام چه زمانی سر راه انسان قرار بگيرند..
زندگی یک مشکل نیست که باید حلش کرد بلکه یک هدیه است که باید ازش لذت برد!!!!!!!!!!
؟؟؟
پ.ن:
هرچه هستم من همان هستم که باید می شدم!!
...
آن لحظه که خواستن در دست تو بود
و من جز توانستن هیچ در کف نداشتم
گفتی باش و من جز بود نتوانستم...
که اگر آن روز هم هر خواستن، توانستن بود
بی شک "بود" نمی خواستم...
اختیارم بخشیدی
اما چه دیر!
آنگاه که جز زمین مأمن نبود برای زیستنم
که اگر پش از آن مختار بودم
ندامتم فرود نبود...
پس آنگاه که مرا به جرم اسراف زندگانی ام
به آتشین آغوش دوزخ می سپاری
به یاد آر که خواستن سلاح تو بود
و توانستن پرچم سپید من!
پ.ن: بینهایت زیبا بود مهشیدجان. بینهایت!
پ.ن: سه تا عکس از یه روز برفی شمال رو تو ادامه ی مطلب گذاشتم. میتونین ببینین. ولی انصافاً هیچوقت با دیدن عکس نمیشه لذت لحظه ی اونجا بودنو تصور کرد. هرچه قدم که از سرما بلرزی ولی باز فوق العادست. فوق العاده!
ادامــه مـطـلـب
آیا مفهوم زندگی همین است؟!
من چیزی می خواهم که دائم نو باشد، آدم را با فرمولها و محاسباتش اذیت کند و به فکر وادارد!
منبع: یه یادداشت کوچولو از کتاب "استاد عشق". (بعد از مدتها دیدمش. دلم نیومد اینجا نذارم.)
پ.ن:
خیال غرق شدن در نگاه ژرف تو بود
که دل زدیم به دریای بی خیالی ها
سلام.
بعد از یه مدت طولانی منهای فرجه، حالوهوای خونه اونم بدون دغدغه ی درسو امتحان، احساس خوبو شیرینیه.
امروز حالم زیاد خوب نبود. یعنی حالم بدجوری گرفته شد. صدای مامانم یه لحظه م از گوشم بیرون نمیاد وقتی با اون حالتش که صدبرااابر بدتر از من بود بهم گفت: " دیوار یه زن بیوه، خیییلی کوتاهه مژگان! "
حقایق تلخو حال بهمزن زندگی که همیشه همه جا هستن. تلخی زندگی دیگران، یه یادآوریه برای آدما، که مزه ی اصلی زندگیرو یادشون بمونه! احساس شیرینی زندگی، فقط مزه ی قنده! وقتی توی نهایت سکوت، فقط به یکی نگا میکنیو فکر میکنی که داری درکش میکنی، انـــــــقدر حالت بد میشه که میخوای خفه شی. گاهی اوقات حتی فکر کردن فقط به صبر دیگران، صبوری خیلی زیادی میخواد.
یه چندباری نوشتمو پاک کردم. نشد که بنویسم. یعنی واقعاً حرفی برای زدن ندارم. یه احساس خفه کننده ست. همین. نمیدونم اسمشو چی میشه گذاشت! تاسف، دلسوزی، غم، وحشت، چرا، یا هر چیزی.. . شاید باید به اینچیزا عادت کنم.. . الان همه همینو میگن!
بیخیال.
اینم یه عکس یادگاری از سفر!

پ.ن: معماری افتادم. در کمال نامردی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
تو سیاره ی بعدی می خواره ای می نشست. دیدار کوتاه بود اما شازده کوچولو را به غمی بزرگ فرو برد.
به میخواره که صم بکم پشت یک مشت بطری خالی و یکی دو تا بطری پر نشسته بود گفت: چه کار داری میکنی؟
میخواره با لحن غمزده ای جواب داد:-می میزنم.
شازده کوچولو پرسید: - می میزنی که چی؟
میخواره جواب داد: - که فراموش کنم.
شازده کوچولو که حالا دیگر دلش برای او می سوخت پرسید: - که چی را فراموش کنی؟
میخواره همانطور که سرش را می انداخت پایین گفت: - سرشکسته گیم را.
شازده کوچولو که دلش میخواست دردی از او دوا کند پرسید: سرشکستگی از چه؟
میخواره جواب داد: - سرشکستگی میخواره بودنم را.
این را گفت و قال را کند و به کلی خاموش شد. و شازده کوچولو مات و مبهوت راهش را گرفت و رفت و همان جور که می رفت تو دلش میگفت: - این آدم بزرگ ها راستی راستی چقدر عجیب اند!
منبع: فصل 12 شازده کوچولو
و حق را به باطل نیامیزید! و حقیقت را با اینکه می دانید کتمان نکنید!
سوره ی بقره؛ آیه 42
پ.ن: حواسم به زندگیم نیست! احساس میکنم دارم بدجوری پا رو دمش میذارم!!! شایدم یه احساس دو طرفه ست! ولی شک دارم.
پ.ن:
هر قدر که در خاک ننوشیدم از این باده ی صافی
بنشینم و با دوزخیان کنم تلافی!
ملاقات با دوزخیان همای رو میتونین از اینجا دانلود کنین.
واااااااااااااااااااااااااااااای خدا هیچ زجری بالا تر از خوندن کل انقلاب تو یه نصفه روزو خراب کردن شب تا صبش نیست. حاااالم داره بهم می خوره!!!!!!!!!!!!!!! پس چرا تموم نمیشـــــــــــــــــــــــــــــــــــه! چرا انقد زیاااااده آخه!!!؟
سه شنبه 20 دی 90 ساعت 1:55 قبل از ظهر
واقعاً دیگه به این میگن آآآآخر بدشانسی! یه سه ماه شارژ نمیکنی از طرف مخابرات میان خطتو pcm میکنن!!!!!؟؟؟ خودتم خبر نداری!!! نمی دونم این pcm دیگه چه صیغه ایه!!! میپرسی چرا؛ میگن واسه مخابرات نمیصرفه!!! ایرانسلم که gprsشو قط کرده میگه نمیصرفه!!! آخه چرا؟؟؟؟؟!!!!؟؟؟!!؟!
:: زینب جان تولدت مبارک ::
پ.ن: صرفاً چون نارنجی دوست داری!
جمعه 9 دی ساعت 1:29 قبل از ظهر
خیییییلی خوبه که بالاخره دارم میرم خونه.. . دیگه واااقعاً دلم تنگ شده. حیف که وقت نیست باید برم!
(امروزم امتحانمو اففففففففتضضضضضااااح دادم..!!!! )
پ.ن: پذیرایی آخرین روزمونم این بود که ناهار سلف تموم شد!!!!
دوشنبه 5 دی ساعت 2:30 بعدازظهر
شازده کوچولو سراسر کویر را با پای پیاده طی کرد و فقط با یک گل رو به رو شد. گلی با گلبرگ های بسیار کم، گلی ناچیز و بی اهمیت...
شازده کوچولو وقتی به او رسید، گفت: «سلام، صبح به خیر.»
گل گفت:«صبح به خیر.»
شازده کوچولو مودبانه پرسید: «این آدم ها کجا هستن؟»
گل که در گذشته ای دور فقط یک کاروان را دیده بود که از آنجا رد شده بودند، گفت: «آدم ها؟ فکر میکنم شش یا هفت تا از آنها را چندسال پیش برای لحظاتی دیدم؛ ولی هیچ کس نمی داند آنها را کجا می شود پیدا کرد. باد آنها را به این طرف و آن طرف می برد. آخه آنها اصلاً ریشه ندارند از همین رو زندگی برایشان سخت و طاقت فرساست.»
شازده کوچلو گفت: «خداحافظ»
گل گفت: «خدانگهدار.»
!!!
برگرقته از فصل 18 کتاب بسیار قسنگ " شازده کوچولو".
پ.ن: "چیزهای اصلی و مهم هرگز با چشم دیده نمی شوند".
پ.ن: "اگر آدم بگذارد کسی اهلی اش کند آنوقت خودش را در معرض این خطر قرار می دهد که روزی کارش به گریه کردن بکشد"...
امروز صبح یه ایمیل از طرف یکی از دوستام برام اومد که خیلی جالب بود. یه ویدئو کوتاهه. حتماً حتماً حتماً دانلود کنین ببینینش.
«صحنه ای که می بینید مربوط به مسجد جامع اصفهان است. گنبد این مسجد به گونه ای طراحی شده کهتوان بازتاب صدا را داشته و اگر در مرکز آن قرار گیرید، می توانید بدون بلند گو بهترین انعکاس صوت را داشته باشید ...»
" لطفاً از اینجا دانلود کنین "
ما سردردش می نامیم:
بالکوبان
پرنده ای مرده
بر جدار پیشانی ما.. .
برگرفته از کتاب « تو مشغول مردنت بودی!».
پ.ن: ...
آخر امتحان معماری نوشته بود: " وجدان، تنها محکمه ایست که نیاز به قاضی ندارد."
پ.ن: خیییلی سخته وقتی آدما همدیگرو نفهمن!


